اینبار هم قصد خوابیدن داره به اختیار. یه کارایی رو باید سروسامون بدم و تغییرات پیش رو رو جلو ببرم که مطمئنن این موضوعات فرصت بلاگ نویسی و بلاگ خونی و ... رو ازم برای یه مدت نامعلومی می گیره.
حدس می زنم برای شب عید با یه تبریک جانانه برگردم، مگر اینکه اتفاقاتی بیفته که ناگزیرم کنه از نوشتن که اینهم در این ایام که به سر می بریم بعید و غیرممکن نیست.
اما عمو یادگار!
فعلن من و صفر قصد داریم زمستون بریم توی غار...
وقتی مامانش آفیشش می کنه و می آد اداره، معنیش اینه که محمد مهدی ۵ ساله اداره رو می ذاره رو سرش...
دیروز که اومد بعد کلی بازیگوشی بچه ها دورش کردن و پای سیاست رو برای خنده وسط کشیدن!
همکار: محمد مهدی به کی رأی دادی؟ به موسوی!
محمد مهدی: تو به کی رأی دادی؟ به احمدی نژاد
محمد مهدی: شهرستانی هستی...
ووووووووووووووووووووووووووووووووو
به خدا واگذارتان ميکنم
از سخنراني امام خميني در ۱۲ بهمن ۵۷ چه قسمتي را بيشتر يادتان است؟!
حتماً جواب ميدهيد همان قسمت که امام ميگويد: من تو دهن اين دولت ميزنم. من به پشتوانه اين ملت دولت تعيين ميکنم...
راسته که بعضي بزرگان، بعضي حرفهايي را ميزنند که تاريخ مصرف ندارد. سخنراني امام خميني در روز ورودشان به ايران از اين جمله است. متن کامل سخنراني را اينجا ميگذارم و جملاتي که به نظر خودم بسيار جالب است انهم در فضاي امروز را پررنگ مي کنم.
راستي کاش امام زنده بود تا با خودش درباره آنچه آنروز گفته بود، حرف ميزديم و ميپرسيديم و...
بسم الله الرحمن الرحیم
ما در این مدت مصیبت ها دیده ایم، مصیبت های بسیار بزرگ و بعضی پیروزیها حاصل شد كه البته آن هم بزرگ بوده، مصیبت های زن های جوان مرده، مردهای اولاد از دست داده، طفل های پدر از دست داده.
من وقتی چشمم به بعضی از اینها كه اولاد خودشان را از دست داده اند می افتد، سنگینی در دوشم پیدا می شود كه نمی توانم تاب بیاورم. من نمی توانم از عهده این خسارات كه بر ملت ما وارد شده است برآیم، من نمی توانم تشكر از این ملت بكنم كه همه چیز خودش را در راه خدا داد، خدای تبارك و تعالی باید به آنها اجر عنایت فرماید.
من به مادرهای فرزند از دست داده تسلیت عرض می كنم و در غم آنها شریك هستم. من به پدرهای جوان داده، من به آنها تسلیت عرض می كنم. من به جوان هائی كه پدرانشان را در این مدت از دست داده اند تسلیت عرض می كنم.
خوب، ما حساب بكنیم كه این مصیبت ها برای چه به این ملت وارد شد، مگر این ملت چه می گفت و چه می گوید كه از آنوقتی كه صدای ملت در آمده است تا حالا قتل و ظلم و غارت و همه اینها ادامه دارد. ملت ما چه می گفتند كه مستحق این عقوبات شدند ملت ما یك مطلبش این بود كه این سلطنت پهلوی از اول كه پایه گذاری شد برخلاف قوانین بود. آنهائی كه در سن من هستند، می دانند و دیده اند كه مجلس موسسان كه تاسیس شد، با سرنیزه تاسیس شد، ملت هیچ دخالت نداشت در مجلس موسسان، مجلس موسسان را با زور سرنیزه تاسیس كردند و با زور، وكلای آن را وادار كردند به اینكه به رضاشاه رای سلطنت بدهند. پس این سلطنت از اول یك امر باطلی بود، بلكه اصل رژیم سلطنتی از اول خلاف قانون و خلاف قواعد عقلی است و خلاف حقوق بشر است. برای اینكه ما فرض می كنیم كه یك ملتی تمامشان رای داند كه یك نفری سلطان باشد، بسیار خوب، اینها از باب اینكه مسلط بر سرنوشت خودشان هستند و مختار به سرنوشت خودشان هستند، رای آنها برای آنها قابل است؛ لكن اگر چنانچه یك ملتی رای دادند (ولو تمامشان) به اینكه اعقاب این سلطان هم سلطان باشد، این به چه حقی ملت پنجاه سال از این، سرنوشت ملت بعد را معین می كند سرنوشت هر ملتی به دست خودش است. ما در زمان سابق، فرض بفرمائید كه زمان اول قاجاریه نبودیم، اگر فرض كنیم كه سلطنت قاجاریه به واسطه یك رفراندمی تحقق پیدا كرد و همه ملت هم ما فرض كنیم كه رای مثبت دادند، اما رای مثبت دادند بر آقامحمدخان قجر و آن سلاطینی كه بعدها می آیند. در زمانی كه ما بودیم و زمان سلطنت احمدشاه بود، هیچ یك از ما زمان آقامحمدخان را ادراك نكرده، آن اجداد ما كه رای دادند برای سلطنت قاجاریه، به چه حقی رای دادند كه زمان ما احمد شاه سلطان باشد سرنوشت هر ملت دست خودش است. ملت در صد سال پیش از این، صدوپنجاه سال پیش از این، یك ملتی بوده، یك سرنوشتی داشته است و اختیاری داشته ولی او اختیار ماها را نداشته است كه یك سلطانی را بر ما مسلط كند. ما فرض می كنیم كه این سلطنت پهلوی، اول كه تاسیس شد به اختیار مردم بود و مجلس موسسان را هم به اختیار مردم تاسیس كردند و این اسباب این می شود كه - بر فرض اینكه این امر باطل، صحیح باشد- فقط رضاخان سلطان باشد، آن هم بر آن اشخاصی كه در آن زمان بودند و اما محمد رضا سلطان باشد بر این جمعیتی كه الان بیشتر شان، بلكه الا بعض قلیلی از آنها ادارك آنوقت را نكرده اند، چه حقی داشتند ملت در آن زمان، سرنوشت ما را در این زمان معین كنند؟! بنابر این سلطنت محمدرضا اولا كه چون سلطنت پدرش خلاف قانون بود و با زور و با سرنیزه تاسیس شده بود مجلس، غیر قانونی است، پس سلطنت محمدرضا هم غیر قانونی است و اگر چنانچه سلطنت رضاشاه فرض بكنیم كه قانونی بوده، چه حقی آنها داشتند كه برای ما سرنوشت معین كنند هر كسی سرنوشتش با خودش است، مگر پدرهای ما ولی ما هستند؟ مگر آن اشخاصی كه درصد سال پیش از این، هشتاد سال پیش از این بودند، می توانند سرنوشت یك ملتی را كه بعدها وجود پیدا كنند، آنها تعیین بكنند؟ این هم یك دلیل كه سلطنت محمدرضا سلطنت قانونی نیست. علاوه بر این، این سلطنتی كه در آنوقت درست كرده بودند و مجلس موسسان هم ما فرض كنیم كه صحیح بوده است، این ملتی كه سرنوشت خودش با خودش باید باشد، در این زمان می گوید كه ما نمی خواهیم این سلطان را. وقتی كه اینها رای دادند به اینكه ما سلطنت رضاشاه را، سلطنت محمدرضاشاه را، رژیم سلطنتی را نمی خواهیم، سرنوشت اینها با خودشان است. این هم یك راه است از برای اینكه سلطنت او باطل است.
حالا می آئیم سراغ دولت هائی كه ناشی شده از سلطنت محمدرضا و مجلس هائی كه ما داریم. در تمام طول مشروطیت الا بعضی از زمان ها آن هم نسبت به بعض از وكلا، مردم دخالت نداشتند در تعیین وكلا. شما الان اطلاع دارید كه در این مجلسی كه حالا هست، چه مجلس شورا و چه مجلس سنا و شما ملت ایران هستید، شما ملتی هستید كه در تهران سكنی دارید، من از شما مردم تهران سوال می كنم كه آیا این وكلائی كه در مجلس هستند، چه در مجلس سنا و چه در مجلس شورا شما اطلاع داشتید كه اینها را خودتان تعیین كنید اكثر این مردم می شناسند این افرادی را كه به عنوان مجلس و به عنوان وكیل مجلس سنا یا مجلس شورا در مجلس هستند یا این هم با زور تعیین شده بدون اطلاع مردم. مجلسی كه بدون اطلاع مردم است و بدون رضایت مردم است، این مجلس، مجلس غیرقانونی است. بنابر این اینهائی كه در مجلس نشسته اند و مال ملت را گرفته اند به عنوان اینكه حقوق هر فرض كنید كه وكیلی اینقدر است، این حقوق را حق نداشتند بگیرند و ضامن هستند. آنهائی هم كه در مجلس سنا هستند، آن ها هم حق نداشتند و ضامن هستند. و اما دولتی كه ناشی می شود از یك شاهی كه خودش و پدرش غیر قانونی است، خودش علاوه بر او غیرقانونی است، وكلائی كه تعیین كرده است غیرقانونی است، دولتی كه از همچو مجلسی و همچو سلطانی انشا بشود، این دولت غیرقانونی است. این ملت حرفی را كه داشتند در زمان محمدرضاخان می گفتند كه این سلطنت را ما نمی خواهیم و سرنوشت ما با خود ماست. در حالا هم می گویند كه ما این وكلا را غیرقانونی می دانیم، این مجلس سنا را غیرقانونی می دانیم، این دولت را غیرقانونی می دانیم. آیا كسی كه خودش از ناحیه مجلس، از ناحیه مجلس سنا، از ناحیه شاه منصوب است و همه آنها غیر قانونی هستند، می شود كه قانونی باشد ما می گوئیم كه شما غیر قانونی هستید باید بروید. ما اعلام می كنیم كه دولتی كه به اسم دولت قانونی خودش را معرفی می كند، حتی خودش قبول ندارد كه قانونی است، خودش تا چند سال پیش از این، تا آنوقتی كه دستش نیامده بود این وزارت، قبول داشت كه غیرقانونی است، حالا چه شده است كه می گوید من قانونی هستم این مجلس غیرقانونی است، از خود وكلا بپرسید كه آیا شما را ملت تعیین كرده است هر كدام ادعا كردند كه ملت تعیین كرده است، ما دستشان را می دهیم دست یك نفر آدم ببرد او را در حوزه انتخابیه اش، در حوزه انتخابیه اش از مردم سوال می كنیم كه این آقا آیا وكیل شما هست، شما او را تعیین كردید حتما بدانید كه جواب آنها نفی است. بنابر این آیا یك ملتی كه فریاد می كند كه ما این دولت مان، این شاه مان، این مجلس مان برخلاف قوانین است و حق شرعی و حق قانونی و حق بشری ما این است كه سرنوشت مان دست خودمان باشد، آیا حق این ملت این است كه یك قبرستان شهید برای ما درست بكنند، در تهران، یك قبرستان هم در جاهای دیگر
من باید عرض كنم كه محمد رضای پهلوی، این خائن خبیث برای ما رفت، فرار كرد و همه چیز ما را به باد داد. مملكت ما را خراب كرد، قبرستان های ما را آباد كرد. مملكت ما را از ناحیه اقتصاد خراب كرد. تمام اقتصاد ما الان خراب است و از هم ریخته است كه اگر چنانچه بخواهیم ما این اقتصاد را به حال اول برگردانیم، سال های طولانی با همت همه مردم، نه یك دولت این كار را می تواند بكند و نه یك قشر از اقشار مردم این كار را می توانند بكنند، تا تمام مردم دست به دست هم ندهند نمی توانند این به هم ریختگی اقتصاد را از بین ببرند. شما ملاحظه كنید، به اسم اینكه ما می خواهیم زراعت را، دهقان ها را دهقان كنیم، تا حالا رعیت بودند و ما می خواهیم حالا دهقانشان كنیم، اصلاحات ارضی درست كردند، اصلاحات ارضی شان بعد از این مدت طولانی به اینجا منتهی شد كه بكلی دهقانی از بین رفت، بكلی زراعت ما از بین رفت و الان شما در همه چیز محتاجید به خارج؛ یعنی محمدرضا این كار را كرد تا بازار درست كند از برای آمریكا و ما محتاج به او باشیم در اینكه گندم از او بیاوریم، برنج از او بیاوریم، همه چیز را، تخم مرغ از او بیاوریم یا از اسرائیل كه دست نشانده آمریكاست بیاوریم.
بنابراین كارهائی كه این آدم كرده به عنوان اصلاح، این كارها خودش افساد بوده است. قضیه اصلاحات ارضی یك لطمه ای بر مملكت ما وارد كرده است كه تا شاید بیست سال دیگر ما نتوانیم این را جبرانش بكنیم مگر همه ملت دست به هم بدهند و كمك كنند تا سال بگذرد و جبران بشود این معنا. فرهنگ ما را یك فرهنگ عقب نگه داشته درست كرده است، فرهنگ ما را این عقب نگه داشته به طوری كه جوان های ما تحصیلاتشان در اینجا تحصیلات تام و تمام نیست و باید بعد از اینكه یك مدتی در اینجا یك نیمه تحصیلی كردند آن هم با این مصیبت ها، آن هم با این چیزها، باید بروند در خارج تحصیل بكنند. ما پنجاه سال است، بیشتر از پنجاه سال است دانشگاه داریم و قریب سی و چند سال است كه این دانشگاه را داریم لكن چون خیانت شده است به ما، از این جهت رشد نكرده، رشد انسانی ندارد، تمام انسان ها و نیروی انسانی ما را از بین برده است این آدم.
این آدم به واسطه نوكری كه داشته، مراكز فحشا درست كرده، تلویزیونش مركز فحشاست، رادیویش بسیاریش فحشاست، مراكزی كه اجازه دادند برای اینكه باز باشد، مراكز فحشاست، اینها دست به دست هم دادند. در تهران مركز مشروب فروشی بیشتر از كتابفروشی است، مراكز فساد دیگر الی ماشائالله است. برای چه سینمای ما مركز فحشاست. ما با سینما مخالف نیستیم ما با مركز فحشا مخالفیم. ما با رادیو مخالف نیستیم ما با فحشا مخالفیم. ما با تلویزیون مخالف نیستیم ما با آن چیزی كه در خدمت اجانب برای عقب نگه داشتن جوانان ما و از دست دادن نیروی انسانی ماست، با آن مخالف هستیم. ما كی مخالفت كردیم با تجدد، با مراتب تجدد مظاهر تجدد وقتی كه از اروپا پایش را در شرق گذاشت خصوصا در ایران، مركز چیزی كه باید از آن استفاده تمدن بكنند ما را به توحش كشانده است. سینما یكی از مظاهر تمدن است كه باید در خدمت این مردم، در خدمت تربیت این مردم باشد و شما می دانید كه جوان های ما را اینها به تباهی كشیده اند و همین طور سایر این جاها. ما با اینها در این جهات مخالف هستیم. اینها به همه معنا خیانت كرده اند به مملكت ما.
و اما نفت ما، تمام نفت ما را به غیر دادند، به آمریكا و غیر از آمریكا دادند، آنی كه به آمریكا دادند عوض چه گرفتند عوض، اسلحه برای پایگاه درست كردن برای آقای آمریكا. ما، هم نفت دادیم و هم پایگاه برای آنها درست كردیم. آمریكا با این حیله كه این مرد هم دخالت داشت، با این حیله نفت را از ما برد و برای خودش در عوض پایگاه درست كرد یعنی اسلحه آورده اینجا كه ارتش ما نمی تواند این اسلحه را استعمال بكند، باید مستشارهای آنها باشند، باید كارشناس های آنها باشند. این هم از ناحیه نفت كه این نفت ما را اگر چند سال دیگر خدای نخواسته این عمر پیدا كرده بود، عمر سلطنتی پیدا كرده بود، مخازن نفت ما را تمام كرده بود، زراعت مان را هم كه تمام كرده، این ملت بكلی ساقط شده بود و باید عملگی كند برای اغیار. ما كه فریاد می كنیم از دست این، برای این است. خون های جوان های ما برای این جهات ریخته شده، برای اینكه آزادی می خواهیم ما. ما پنجاه سال است كه در اختناق بسر بردیم، نه مطبوعات داشتیم، نه رادیوی صحیح داشتیم، نه تلویزیون صحیح داشتیم، نه خطیب توانست حرف بزند، نه اهل منبر می توانستند حرف بزنند، نه امام جماعت می توانست آزاد كار خودش را ادامه بدهد، نه هیچ یك از اقشار ملت كارشان را می توانستند ادامه بدهند و در زمان ایشان هم همین اختناق به طریق بالاتر باقی است و باقی بود و الا هم باز نیمه حشاشه او كه باقی است، نیمه حشاشه این اختناقی هم باقی است. ما می گوئیم كه خود آن آدم، دولت آن آدم، مجلس آن آدم، تمام اینها غیر قانونی است واگر ادامه به این بدهند اینها مجرمند و باید محاكمه بشوند و ما آنها را محاكمه می كنیم.
من دولت تعیین می كنم، من تو دهن این دولت می زنم، من دولت تعیین می كنم، من به پشتیبانی این ملت دولت تعیین می كنم، من به واسطه اینكه ملت مرا قبول دارد (تكبیر حضار) این آقا كه خودش هم خودش را قبول ندارد، رفقایش هم قبولش ندارند، ملت هم قبولش ندارد، ارتش هم قبولش ندارد، فقط آمریكا از این پشتیبانی كرده و فرستاده به ارتش دستور داده كه از او پشتیبانی بكنید، انگلیس هم از این پشتیبانی كرده و گفته است كه باید از این پشتیبانی بكنید. یك نفر آدمی كه نه ملت قبولش دارد نه هیچ یك از طبقات ملت از هر جا بگوئید قبولش ندارند، بله چند تا از اشرار را دارند كه می آورند توی خیابان ها، از خودشان هست این اشرار، فریاد هم می كنند، از این حرف ها هم می زنند لكن ملت این است، این ملت است (اشاره به حضار). می گوید كه در یك مملكت كه دو تا دولت نمی شود. خوب واضح است این، یك مملكت دو تا دولت ندارد لكن دولت غیرقانونی باید برود، تو غیرقانونی هستی، دولتی كه ما می گوئیم، دولتی است كه متكی به آرای ملت است، متكی به حكم خداست، تو باید یا خدا را انكار كنی یا ملت را. باید سرجایش بنشیند این آدم و یا اینكه به امر آمریكا و اینها وادار كند یك دسته ای از اشرار را این ملت را قتل عام كند.
ما تا هستیم نمی گذاریم اینها سلطه پیدا كنند، ما نمی گذاریم دوباره اعاده بشود آن حیثیت سابق و آن ظلم های سابق، ما نخواهیم گذشت كه محمدرضا برگردد، اینها می خواهند او را برگردانند، بیدار باشید. ای مردم! بیدار باشید، نقشه دارند می كشند، ستاد درست كرده مردیكه در آن جائی كه هست، روابط دارند درست می كنند، می خواهند دوباره ما را برگردانند به آن عهدی كه همه چیزمان اختناق در اختناق باشد و همه هستی ما به كام آمریكا برود. ما نخواهیم گذاشت، تا جان داریم نخواهیم گذاشت و من از خدای تبارك و تعالی سلامت همه شما را خواستار هستم و من عرض می كنم بر همه ما واجب است كه این نهضت را ادامه بدهیم تا آنوقتی كه اینها ساقط بشوند و ما به واسطه آرای مردم، مجلس سنا درست بكنیم و دولت اول را، دولت دائمی را (مقصود من از مجلس سنا مجلس موسسان بود، نه مجلس سنا. مجلس سنا اصلش یك حرف مزخرفی است، همیشه بوده.) تعیین بكنیم.
و من باید یك نصحیت به ارتش بكنم و یك تشكر از یكی از اركان ارتش، یك قشرهائی از ارتش. اما آن نصحیتی كه می كنم این است كه ما می خواهیم كه شما مستقل باشید، ماها داریم زحمت می كشیم، ماها خون دادیم، ماها جوان دادیم، ماها حیثیت و آبرو دادیم، مشایخ ما حبس رفتند، زجر كشیدند، می خواهیم كه ارتش ما مستقل باشد. آقای ارتشبد! شما نمی خواهید شما نمی خواهید مستقل باشید
آقای سرلشكر! شما نمی خواهید مستقل باشید، شما می خواهید نوكر باشید من به شما نصحیت می كنم كه بیائید در آغوش ملت، همان كه ملت می گوید بگوئید، ما باید مستقل باشیم، ملت می گوید ارتش باید مستقل باشد، ارتش نباید زیر فرمان مستشارهای آمریكا و اجنبی باشد، شما هم بیائید، ما برای خاطر شما این حرف را می زنیم، شما هم بیائید برای خاطر خودتان این حرف را بزنید، بگوئید (ما می خواهیم مستقل باشیم، ما نمی خواهیم این مستشارها باشند.) ما كه این حرف را می زنیم كه ارتش باید مستقل باشد، جزای ما این است كه بریزید توی خیابان خون جوان های ما را بریزید كه چرا می گوئید من باید مستقل باشم ما می خواهیم تو آقا باشی.
و اما تشكر می كنم از این قشرهائی كه متصل شدند به ملت، اینها آبروی خودشان را، آبروی كشورشان را، آبروی ملت شان را اینها حفظ كردند. این درجه دارها، همافرها، افسرهای نیروی هوائی، اینها همه مورد تشكر و تمجید ما هستند و همین طور آنهائی كه در اصفهان و در همدان و در سایر جاها، اینها تكلیف شرعی، ملی، كشوری خودشان را دانستند و به ملت ملحق شدند و پشتیبانی از نهضت اسلامی ملت را كردند ما از آنها تشكر می كنیم و به اینهائی كه متصل نشدند می گوئیم كه متصل بشوید به اینها، اسلام برای شما بهتر از كفر است، ملت برای شما بهتر از اجنبی است. ما برای شما می گوئیم این مطلب را، شما هم برای خودتان این كار را بكنید، رها بكنید این را، خیال نكنید كه اگر رها كردید ما می آئیم شما را به دار می زنیم. این چیزهائی است كه شماها یا كسان دیگر درست كرده اند والا این همافرها و این درجه دارها و این افسرها كه آمدند و متصل شدند، ما با كمال عزت و سعادت آنها را حفظ می كنیم و ما می خواهیم كه مملكت، مملكت قوی باشد، ما می خواهیم كه مملكت دارای یك نظام قدرتمند باشد، ما نمی خواهیم نظام را به هم بزنیم، ما می خواهیم نظام محفوظ باشد لكن نظام ناشی از ملت در خدمت ملت، نه نظامی كه دیگران سرپرستی اش را بكنند و دیگران فرمان به آن بدهند.
والسلام علیكم ورحمت الله وبركاته
هيچ کس جز احمدي نژاد جسارت چنين حرکت جسورانهاي را نداشت.
احمدي نژاد در طول ۴ سال گذشته ثابت کرده توانايي صحبت کردن و يا انجام دادن کارهايي را دارد که برخي حتي در خواب هم نميتوانند آنرا انجام بدن. کوتاه نيامدنش در جريان انرژي هستهاي. صحبت درباره ورود زنان به استاديوم فوتبال، سهميه بندي کردن بنزين. دانشگاه کلمبيا. دوربان ۲ از جمله کارهاي جسورانه احمدينژاد است. حالا هم انتخاب دو سه زن در کابينه!
انتخاب دو يا سه زن در کابينه دولت، اصلاً موضوع کم اهميتي نيست که بتوان از کنار آن به راحتي گذشت و شانه بالا انداخت انگار نه انگار که اتفاقي افتاده حتي اگر اين زنان کساني نباشند جز مرضیه وحید دستجردي و فاطمه آجرلو و کسي که آنها را وارد کابينه يک دولت کرده کسي نباشد جز محمود احمدينژاد...
اما من به اين موضوع مثل بسياري از موارد ديگر به طور مطلق نگاه نميکنم يعني نه صددرصد با آن موافقم و نه صددرصد آنرا نفي ميکنم. يک حالت بينابين
موافقم، چون هر زني که وارد هيأت دولت بشه - فقط به واسطه جنسيتش و نه ميزان توانمنديهاش - تابوي ورود زنان به عرصه مديرتهاي کلان رو ميشکنه. چون مهم ورود اولين زن به کابينه يک دولت است، نه دومی یا صدمی. حتي اگر مهر اين اولينها به نام زناني از جنس فاطمه آجرلو و وحيده دستجردي خورده بشه...
سال ۷۶ خاطرتان ميياد؟ خاتمي از ورود زنان به کابينه دولت سخن گفت ولي با چنان هجمهاي مواجه شد که از گفته خود پشيمان شد. به عبارتي خاتمي عمري نميتونست زن وارد کابينه کنه اما شعارش رو داد. کروبي و موسوي هم محال بود، بتونن زن وارد کابينه کنن اما شعارش رو دادن. با اين اوصاف من قائل به نتيجم مهم اينه که اين شعار خوب به دست کسي که حکومت با اون رويه موافق داره، از شکل شعار خارج شده و شکل واقعي به خودش گرفته.
اما يکم بيشتر از يکم با اين اتفاق به شکل فعلي مخالفم...
به نظر من نه تنها اين دو زن بخاطر عقبه زن ستيزيشان و نداشتن تجربه مديريتي انتخاب درستي نيستند، بلکه انتخاب وزير زن در دو وزارتخانه رفاه و بهداشت به نظر کار درستي نميياد...
با توجه به نگاه کلي که به حضور زنان در عرصههاي مديريتي وجود داره، بايد زناني موجهتر از نظر دانش، تجربه و کارآمدي براي ورود به اين عرصه نه چندان آسان مورد توجه قرار ميگرفتن تا چار صباي ديگر وجود همين زنان چماق نشود بر سر ساير زنان! و از طرفي ديگر بهتر بود اين حرکت آغازين از وزارتخانههايي که جنسشان زنانهتر است، استارت ميخورد. مثل وزارت آموزش و پروش، چون بي شک بار آموزش و پرورش بر گردن زنان است و نه مردان و اينرا خود مردان هم قبول دارند و همينطور وزارت فرهنگ و ارشاد. مطبوعات ايران بدون شک بدون زنان به خواب ميرود. تأتر و سينما به همين نسبت و از طرفي شکل رابطه در اين مجموعهها کاملاً پذيراي زنان است و همانطور که گفتم پذيرفتن مردان اصل مهم ورود زنان به عرصههاي کلان مديرتي است.
در آخر؛ اين قبول داشتن مردان را دست کم نگيريد، چون اصلي مهم و اساسي در خفه کردن موتور فعاليت اجتماعي زنان، آنهم در عرصههايي اينچنيني مقابله و کارشکني مردان در برابر زنان است که اگر اين شود بايد ۴ سال نشست و فيلم همسر را ديد...
پ.ن:
احمدينژاد پديدهايست که بايد او را شناخت او بسيار زيرک است او اولين ها را به نام خود ثبت ميکند من پيش از اين هم گفته بود باز هم ميگويم: نام احمدي نژاد قطعاً در تاريخ سياسي ايران حک ميشود، بسيار پررنگ تر از خاتمي، موسوي، کروبي و... البته اين يک حدس است شايد هم نظر من به خطا رود اما تا نرفته من به آن معتقدم
نام برنامه ایست که همین لحظه داره از تی وی خودمون یعنی همون رسانه ملی پخش می شه و من برای اولین بار چشمم به این برنامه خورد، اونهم با شاتی از رضا ولی زاده! فکم خورده زمین... اونقد که یکی باید بیاد جمعش کنه!!!
رضا دو سه سالی می شه که در رادیو گفت وگو مشغول به کاره. رادیویی که موجی را برای ساعاتی قرض می گیره و سعی می کند پدر در بیاورد با چالش هایش اما معمولاً کم مشتری است. شاید هم به همین دلیل کسی زیاد کاری به آن ندارد! با این اوصاف آمدن رضا از رادیو گفت وگو کم مشتری به شبکه پر بیننده شبکه تهران فِک کنم فَک هر بیننده وشنونده این خبر رو به زمین بزنه!!!
الان همچنان در مرحله حیرت به سر می برم اما با همه حیرت زدگی می خوام ورود رضا رو به سیمای رسانه ملی با همه وجودم تبریک بگم. رضا آمدنت مبارک. آخه سازمان به نیروهایی چون من و تو بسیار نیازمند است![]()
محمد عطريانفر لهجه اصفهانيش را از دست داده بود، طوري حرف ميزد که برايم ناآشنا ميآمد! گاهي آنقدر با حس آن حرفها و انديشهها را به زبان ميآورد که باورم ميشد، خودش است که دارد آن حرفها را ميزند! باورم ميشد اين آدم ۴۰ -۵۰ روزه عوض شده! يه طوري حرف ميزد انگار ايمان داره به حرف هايي که ميزنه...
جايگاه ولايت فقيه جايگاه مغفول شده در معادلات سياسي جناح اصلاحطلب است. آنان جايگاه رهبري را در جمعآوري رأي دست کم ميگيرند. آنان باور نميکنند، وقتي میلیونها نفر از جامعه حدس بزنند رهبري به چه کسي رأي ميدهد، معنايش چيست؟! آنرا شوخي فرض ميکنند و باور نميکنند بخشي از جامعه رأيشان رأي رهبريست. رأيشان کسي است که رهبري در پيام عيدش در مشهد از او به بزرگي ياد ميکند. رأيشان کسي است که يک ماه مانده به انتخابات رهبري در کردستان او را همچون قهرماني بالا ميبرد. اصلاح طلبان شادي مردم در نماز جمعه ۲۹ خرداد را وقتي رهبري احمدينژاد را نزديک به خود ميخواند، نميبينند.
اما آنچه امروز مهم است، چيزي نيست جز اينکه بسياري از همان کساني که ديروز به عشق رهبري به احمدينژاد رأي دادند، در حال پس گرفتن رأيشان هستند و به قولي در حال توبه کردن هستند. اين موضوع، قابل تأمل است که بايد به آن توجه کرد. موضوعيست که ميتوان درباره آن نوشتهها نوشت. تحليلش کرد و خلاصه ميتوان به کمک آن مروري داشت بر حرفها و استدلالهاي قبل انتخاباتيمان...
ايران، ونزوئلا نيست!
يکي از نگراني هاي من از انتخاب مجدد احمدينژاد نه براي دروغگوييهايش بود و نه براي بالا رفتن تورم و... آنچه من هميشه در گفتوگو با حاميان ايشان به عنوان نگراني از آن ياد ميکردم، محبوبيت هوگو چاوز در قلب اين آدم بود. من ميترسيدم او با اين رفت وآمدهاي پي در پي که با اين بشر دارد، توهم بزند ايران، ونزوئلاست و او هم هوگو چاوز!!! يعني همان ديکتاتوري که در شعارهاي اين چند ماه اخير زياد شنيده مي شود.
نگراني من از اين بود که رهبري را نردباني براي بالا رفتن از قله قدرت کند و بعد که رأيها را جمع کرد بگويد رهبري ... چند؟!
نگراني من از اين شوخي شوخي جدي شدنها بود. از اينکه شوخي شوخي جدي شود، جوکِ آقا من به شما خيلي علاقهمندم اما نذاريد بگم...
نگراني من از اين بود که غير مردمان روستايي و کم بهره از امکانات مادي و معنوي کسان ديگري به اين آدم رأي بدهند...
نگرانيهاي "من" و شايد بهتر است بگويم "ما" اين چند روز اخير محلي براي اعراب پيدا کرده چون از آنچه ميترسيديم به سرمان آمد...
اما نکته قابل تأمل، امروز کساني ميتوانند اين ترس را که کمي زودتر تن ما را لرزاند از جامعه بزدايند، که رأيشان رأي رهبري بود و خود را فدايي رهبري ميخواندند و آرمانهاي انقلاب و امام را در احمدي نژاد متجلي ميدانستند پس به او رأي دادند اما امروز از به يغما رفتن اعتمادشان درد ميکشند...
آري! کساني که تازه معناي درد را فهميدند. تازه فهميدند دروغگويي يعني چه؟! تازه فهميدن يعني چي که نامه رهبري مربوط به 27 تير باشد اما تا قبل از انتشار عمومي آن مشاور رئيسجمهور ولايي کلاً منکر وجود چنين نامهاي بشود!!!
آري! تازه فهميدن چقدر زشت است که خطاب نامه رهبري به رئيس جمهور باشد اما رئيسجمهور به جاي اينکه در اسرع وقت با برکناري مشايي حکم رهبري را اجرا کند، اجازه دهد مشايي از او پيش دستي کرده و نيامده استعفا دهد! آنان درد کشيدند وقتي نامه سبک و استهزاآميز اين بشر را به رهبري خواندند و آنرا در کنار نامه پر از لاو موافقت و قدردانيش از مشايي گذاشتند و مقايسه کردند...
آري! آنان بيشتر درد کشيدند وقتي ديدن بعد از هفت روز نامه رهبري از روي زمين بلند ميشود اما هنوز جوهر عزل يا استعفاي مشايي خشک نشده رئيس جمهور ولايي شبانه او را به عنوان مسئول دفترش برميگزيند!
اي درد کشيدگان بيشتر درد بکشيد قبل از آنکه خيلي دير شود...
برخي از دردکشيدگان:
رويم به ديوار که ميدانستم و بهش رأي دادم
توضیح درباره خداحافظی با احمدی نژاد
آقاي احمدينژاد اين روزها دچار توهم فانتزي شدهاي.
براي تاخير يك هفته اي چه جوابي داريد؟!
سلام
چند وقتي بود ميخواستم باهات حرف بزنم اما هر وقت آمدم سر صحبت را باز کنم يا تو خسته بودي از کار روزانه يا خودم جمله اول را نگفته خوابم برد.
چند بار خواستم بگويم: ممنونم که هستي. چند بار خواستم بگويم: ممنونم که نرفتي. ممنونم که مرا در دل مشغوليهايت جا دادي. ممنونم که فراموشم نکردي حتي وقتي فراموشت کردم.
چند بار خواستم بگويم: من متوجه همه اين بودنهايت هستم. به خيالت نيايد که من اين بودنها را فراموش ميکنم.
چند بار خواستم بگويم: آنچه به من دادي بسيار بيشتر از آنچه از تو خواستم است. چند بار خواستم بگويم: تو هميشه براي من سنگ تمام گذاشتي. چند بار خواستم بگويم: مواظب کيف پولت باش. همه پولهايت را خرج من نکن.
چند بار خواستم بگويم، اما نشد که اينها همه را به تو بگويم. گفتم امشب قبل اينکه روي تخت، کنارم بخوابي و صورتم راببوسي . اين نامه را برايت بنويسم که بداني من با تو خوشبختم. خوشبختترینم...
به نظر من نوشتن هر کلمه در فضاي فعلي هزينه زيادي داره. براي اينکه فضا پر از ابهامه. نه بخاطر اخبار متناقض و ديدگاههاي مختلف بلکه اونچه امروز فضا رو غبار آلود کرده چيزي نيست جز سياست. سياست يعني قدرت و ثروت. اخلاق در اون جايي نداره و کسايي که در سياست سخن از اخلاقيات به ميون ميارن يعني الفباي علم سياست را هم نميدونن پس با اين تفاسير نوشتن سخته اما از نوشتن سختتر اينه که جرأت کني بنويسي و جرأت داشته باشي کامنتدونت رو با مديريت تساهلي و تسامحي باز بذاري تا دنيا دنيا فحش بت نثار بشه...
اينها رو که نوشتم بخاطر این پست همکار اينجانبه که خودم تازه همين چند ساعت پيش خوندمش و با کامنتاش کلي حال کردم. اين پست همکار راديو، آوازهاش به فيسبوک و موج آزادي رسيده و باعث شده دنيا دنيا نظر به سمت اون سرازير بشه...
اين همکار يکي از طرفداراي پرو پاقرص احمدينژاده و دليل عمده طرفداريشم بخاطر اينه که متصوره احمدي زمينه ظهور امام زمان (عج) رو فراهم مي کنه... از کله سحر هم که چشمش به آدم مييوفته درباره نشانههاي ظهور امام زمان حرف ميزنه تا خدا مرحمت کنه شب رو برسونه (البته اين جنبه اغراق آمیزه پس شما به اين شدت جدي نگيردش) مطالبيم که تو وبلاگش مينويسه يه جورايي به ظهور امام زمان ربط داره و گاهي اين جوري ميشه که يه پستش با محوريت مهدويت تحت شعاع مسائل روز قرار ميگيره...
من کاري به شيوه انديشه اين دوست و همکار ندارم. درباره درستي و نادرستي ديدگاههاش و نتيجههايي که از آيات و احاديث ميگيره هم ندارم اما هر چي تو گوشش ياسين ميخونم که پدرت خوب، مادرت خوب، يک حرف خوب رو که يقين هم داري درسته اگر در زمان و مکان بد بگي نتيجه درست که از اون گرفته نميشه هيچ، بلکه نتيجهاي معکوس ازش گرفته ميشه که عمرن نشه جمع و جورش کرد اما هیچ جوره حرف تو گوشش نميره که نمی ره و بازم حرف و استدلالاي خودش رو ميزنه...
با وجود اينکه خودم، نوشتن اين مطلب رو در فضاي فعلي اصلاً درست نميدونم اما برام خيلي جالب بود که تا جايي که تونسته کامنتا رو تأييد کرده و گذاشته افراد با نظرهاي مختلف ديدگاهشون رو بيان کنن خلاصه خوندن اين پست رو اگر تا الان نخونديد، پيشنهاد ميکنم و کامنتاش رو با تأکيد بيشتر
البته قبل اينکه شروع به خوندن بکنيد من به شما اطمينان ميدم اين بنده خدا سنگينترين اسلحهاي که تا الان به دستش گرفته بيشتر از يک خودکار بيک نبوده... و من مطمئنم شما هم مثل من آزادي و آزاد انديشي را جز اينکه آدمها آزاد باشن نظرشون رو بدون ترس و واهمه از ديدگاه ديگران بيان کنن، چیز دیگهاي تفسير و تعبير نميکنيد...
مشايي، معاون اول کابينه دهم!!!
باور نميکنم، نميدانسته با انتخاب او آنهم قبل از مراسم تنفيذ چه غوغايي به پا ميشود...
باور نميکنم، نميتوانسته انتخاب معقولتر و کم هزينهتري داشته باشد...
باور نميکنم، ماجرايي پشت پرده اين انتخاب نباشد...
باور نميکنم، نميخواسته که غوغا به پا نشود...
باور نميکنم، ماجرا به اين سادگيها باشد...
هيچ يک از اينها را باور نميکنم؛ همانطور که باور نکردم، کردان بيجهت قرباني محصولي شد...
۳۰ بهمن ۸۶ بعد از ۵/۴ سال!!! دوره تحصيلات تکميليام تمام شد تا يک نفس راحت از شر درس و مدرسه بکشم البته در دو سال قبل فارغالتحصيلي، سالي دو بار هم به دانشکده سر نميزدم اما به هر حال آن روزها تمام شد تا دل من اين روزها براي يادگيري و سر درس و کلاس نشستن لک بزند و در نتيجه تصميم بگيرم اسم خودم رو در يک کلاس آموزشي مرتبط با حرفهام ثبتنام کنم. اينگونه شد که شدم فراگير "اجرا و گويندگي راديو و تلويزيون" جهاد دانشگاهي...
از فردا به مدت ۵/۴ ماه، هفتهاي دو روز و هر روز ۴ ساعت سر کلاس ميشينم تا ببينم استاد مدقالچي، آقاي بابان، جمشيدي، دکتر پاکدهي خودمون و چند استاد ديگر چي بم ياد مي دن. اگر کلاسا پر مايه بود بيشتر مينويسم.
دعا کنيد خوب باشه که تو ذوقم نخوره...
پ.ن:
اولين جلسه خوب بود. يکم تخصصي و يکم بيشتر آوايي است که نميشه نوشتشون، شرمنده:(
من يک دليل بسيار واضح، مبرهن، علمي، عملي پيدا کردم در جهت صحت انتخابات...
نميدونم فيلم اخراجيهاي ۲ را در سينما ديديد يا نه. من به دلايل کاملاً روشن براي خودم حاضر نشدم براي ديدن اين فيلم به سينما بروم اما خيلي دوست داشتم بدونم اين فيلم چي بوده که ۸ ميليارد تومان فروش کرده به همين دليل مترصد اين بودم تا وقتي سي دي آن به بازار ميآيد، آنرا تهيه کنم. سي دي آمد. در اين گير و دارها نشد که ببينم اما ديروز که چشمم به يک نسخه از يک ميليون نسخه اين فيلم افتاد! پردههاي آويزان ديگري از جلوي چشمهاي من کنار رفت!
هر چه فيلم جلو ميرفت انگار صدها، هزاران و ميليونها سند بينقص براي صحت دهمين دور انتخابات از جلوي چشمهاي من رد ميشد و در حالي که در طول تماشاي فيلم آنرا بارها بالا آوردم قبل از اتمام فيلم بر من مسلم شد که اين انتخابات يکي از سالمترين انتخاباتي بوده که تا کنون در کشور برگزار شده و هيچ خبري از تقلب و کودتا نيست...
اين برداشت از دو جهت قابل بررسي است:
۱ـ فروش حتي اگر کمتر از ۸ ميليارد باشه و اين هم يک آمارسازي و مهندسي آمار جلوه داده بشه مطمئناً بر هيچکس پوشيده نيست، براي ديدن اين فيلم صفهاي طولاني دراز شد. وقتي مردم ايران که سينماي فقيري دارند و خيلي اهل سينما نيستن از فيلمي اينچنين استقبال ميکنند، شما به چه برداشتي از جامعه خود ميرسيد؟ وقتي سطح سليقه و ذائقه مردم، فيلم بسيار بسيار ضعيف اخراجيهاي ۲ است که به مراتب خيلي اوضاعش اسفبارتر از يکش است، شما چه انتظاري از انتخاب آنها در مسائل اساسيتر داريد؟!
استقبال از اين فيلم نمونهاي کاملاً قابل تعميم به جامعه ايراني است. سالن سينما فقط در شهرها وجود دارد تازه در همه شهرها هم نه! پس وقتي اخراجيها در تمام شهرهاي ايران از کلان شهر گرفته تا شهرهاي کوچک با استقبالي اينچنيني مواجه ميشود براي شما معنيش اين است که در اين انتخابات موسوي و دايره فکري او رأي اکثريت جامعه را به نفع خود جذب کردن؟!
۲ـ براي ديدن اين فيلم دستاندرکاران آن علاوه بر هجمه رسانهاي کاملاً تشکيلاتي وارد ميدان شدند يعني علاوه بر استفاده از فن بازار گرمي، بسيار خوب توانستند هماهنگي با ارگانهايي چون آموزش و پرورش را براي فروش بليت گروهي از اين فيلم ايجاد کنند. در حالي که فيلم "درباره الي" که انتظار ميرفت بخاطر حضور گلشيفته فراهاني از استقبال خوبي مواجه شود تا کنون ۶۵۰ ميليون تومان بيشتر نفروخته است.
تهرانيها و چند کلان شهر ديگر ميتوانند ادعا کنند با اتفاقات بعد از انتخابات دل و دماغ سينما رفتن نداشتن اما قطعاً اين حس و حال براي همه شهرهايي که تا ماه گذشته ميزبان اخراجيهاي ۲ بودند قابل تعميم نيست و از طرفي اين موضوع نشاندهنده اين است که ما توان تشکيلاتي براي جمع کردن طرفدارانمان را نداريم... چرا آن ميليونها آدمي که به خيابانها ريختن با هم تصميم نگرفتن، بروند "درباره الي" فيلمي از سينماي مدرن و روشنفکر کشور را ببينند تا اينگونه رکورد اخراجيها شکسته شود يعني رکورد يک انديشه، يک سيستم و يک تشکيلات. مگر براي مبارزه کردن نميتوان از راههاي اينگونه استفاده کرد و مگر نميشود در طول فاصلههاي انتخاباتي فعاليتهاي اجتماعي ، فرهنگي و سياسي هدفمند و تشکيلاتي داشت تا دو ماه مانده به انتخابات نياز به سوار شدن بر موج احساسات وجود نداشته باشد؟
اين اتفاق تا امروز که اين پست را مينويسم نيفتاده پس جاي چند پرسش، بيربط نخواهد بود:
کدام سينما در اقليت است کدام در اکثريت؟ کدام کارگردان در اقليت است و کدام کارگردان در اکثريت؟ کدام ژانر در اقليت است و کدام در اکثريت؟ اينها سؤالات ساده اما مهمي است که ميتواند در کنار سؤالات ساده اما مهم ديگري ما را به فهمي نسبتاً جامع از جامعه برساند. نگاه واقعگرايانه به آنچه در اطراف ما ميگذرد، ميتواند به ما فرصتي مناسب براي آشنا شدن با جامعه و مردم بدهد. ما را به سلايق، علائق، طرز انديشه و خواستههاي آنها آشنا کند.
در اهميت اين موضوع همانقدر بس که بدون شناخت و آشنايي تک تک آدمهاي جامعه (مرمشناسي) راهي براي برونرفت از وضع موجود به دست نخواهد آمد. ناآشنايي با بدنه کلي جامعه و خود را محصور بخشي از جامعه کردن، عاقبتي ندارد جز فرافکني و تکرار مکرر اشتباهات. آنچه جامعه اصلاح طلب امروز به آن نياز دارد روشننگري و دروننگري تشکيلاتي است. نگاه به خود. نگاه به ضعفها به دور از تعصب در جهت اصلاح خود و سپس ...
سميرااااااااااااااااااااا
تولدت مبارک
مبارک مبارک مباااااااااااااااااااااااااارک
پ.ن:
دختر لوس و ننر به این میگنا، خودش چه خودش تحويل گرفته!
اين روزها نوشتن سخت شده. قلم ضجه مي کشد از ترس. از اينکه به ناحق بنويسد. از اينکه حق را باطل جلوه دهد، باطل را حق. قلم ميترسد و نمينويسد و من از او بيشتر ميترسم که به او بگويم چه بنويس، چگونه بنويس و چرا بنويس.
"من و او" هر دو ميترسيم. ميترسيم از اين ترديد سايه افکنده بر جوهر وجودمان. ديگر چارهاي نيست جز اينکه من، او را دلداري دهم او مرا...
شايد شبي يا که روزي آيد "من و او" بيترس از شک نوشتن آغاز کنيم...
